رضا قليخان هدايت
1517
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بينداخت بر بيشه و دشت چين * بلرزيد از آن سنگ روى زمين چنين گفت رستم بدان هفت گرد * كه اين سنگ را خورد نتوان شمرد كه اين كار هم بر وى آسان بود * كه از تخم سام نريمان بود ز بيژن بپرسيد و ناليد زار * كه چون بود كارت ببد روزگار ز گيتى همه نوش بوديت بهر * بدستت چرا بستدى جام زهر چنين گفت بيژن ز تاريك چاه * كه چون بود بر پهلوان رنج راه مرا چون خروش تو آمد به گوش * همه زهر گيتى شدم پاكنوش بدينسان كه بينى مرا خانمان * ز آهن زمين و ز سنگ آسمان فروهشت رستم ببازو كمند * برآوردش از چاه با پايبند همه تن پر از خون و رخساره زرد * بدان بند و زنجير زنگار خورد برهنه تن و موى و ناخن دراز * گدازيده از درد و رنج و گداز خروشيد رستم چو او را بديد * همه تن در آهن شده ناپديد بزد دست و بگسست زنجير و بند * جدا كرد ازو حلقهء پايبند تهمتن بفرمود شستن سرش * يكى جامه پوشاند اندر برش شتر بار كردند و اسبان بزين * بپوشيد رستم سليح گزين نشست از بر رخش و گرز گران * كشيدند گردان و نامآوران از آنجا بدرگاه افراسياب * بهنگام سختى و هنگام خواب برآمد ز هر سو ده و دار و گير * درخشيدن تيغ و باران تير سران را جدا شد بسى سر ز تن * پر از خاك چنگ و پر از خون دهن ز دهليز او رستم آواز داد * كه خواب تو خوش باد و خصم تو شاد تو بيژن بچاه اندر انباشتى * مرا مرده يا كشته پنداشتى تو بر گاه خفتى و بيژن بچاه * ز آهن مگر باره ديدى به راه منم رستم زابلى پور زال * نه هنگام خوابست و هنگام هال شكستم در و بند زندان تو * كه سنگ گران بد نگهبان تو رها شد سراپاى بيژن ز بند * بداماد بر كس نيارد گزند